قسم به مادرت و جوادت

جوان بیست و هشت ساله‌ای از اهالی تبریز بود و پیشه‌اش عطر فروشی در بازار آن شهر. ازکودکی بیماری قلبی و تشنج داشت. مدتی در تهران در بیمارستان فیروزآبادی بستری بود و بنا بود جراحی شود. در اثناء عکسبرداری و مصرف داروهای گوناگون معلوم نشد چگونه فلج  و نابینا هم شد. چند ماهی در بیمارستانی بستری شد و چشمش بینا گردید اما مابقی بدن فلج ماند، به‌طوری‌که با عصا هم نمی‌توانست راه برود. به تبریز برگشت، مغازه و خانه‌اش را فروخت تا به تهران برگردد و با مبالغ بدست آمده معالجه را ادامه دهد، اما نشد و مجدداً به تبریز بازگشت. روز عید نوروز به خانه‌ی یکی از اقوامش که پزشک بود رفت از او خواهش کرد پایش را معاینه کند پزشک سوزنی به پای او فرو کرد هیچ حسی نداشت. به جوان گفت: هیچ علاجی برای پای تو نیست، برای همیشه فلج خواهی ماند. خیلی ناراحت شد با دل شکسته به خانه‌ی یکی از دوستانش رفت و جریان معاینه‌ی دکتر را برای او تعریف نمود. او که پیرمردی مؤمن بود، گفت: ناامید نشو خوب است به طبیب واقعی علی ابن موسی الرضا علیه‌السلام رجوع کنی. جوان می‌گوید: همان لحظه بار سفر بستم و به مشهد آمدم، غسل زیارت کردم به طوری‌که کارگران حمّام و مردم وقتی مرا دیدند به حالم تأسف می‌خوردند. به سختی به حرم آمدم تا ساعت یازده شب منتظر شدم تا بتوانم به ضریح مقدس برسم، می‌ترسیدم که زیر دست و پا بمانم. یکی از خدام دلش به حال من سوخت دست مرا گرفت و کمک کرد تا به ضریح نزدیک شوم او به من گفت: برای چه آمده‌ای؟ زیارت یا کار دیگری داری؟ گفتم: برای شفا آمده‌ام. گفت: اگر می‌خواهی ناامید نشوی آقا را به مادر و پسرش جوادالائمه علیهم السلام قسم بده. شنیدن این دو اسم حالم را دگرگون کرد و منقلب شدم. فریاد می‌زدم و ضجه می‌زدم و آقا را به این دو اسم قسم می‌دادم به طوری‌که به حال اغما افتادم، در همان حال نوری به نظرم رسید و از آن صدایی بلند شد که به من امر کرد: سید علی اکبر بلند شو! خدایت تو را شفا عنایت نمود. از حال اغما خارج شدم، ملاحظه کردم پایی را که فلج و ناتوان بود اکنون سالم است. خودم را عقب کشیدم، در همان حال یکی از همشهری‌های خود را دیدم که با تعجب گفت: سید علی اکبر راه می‌روی؟! گفتم: اکنون آقا شفایم داد. خدام متوجه شدند و مرا به دفتر بردند و نقاره زدند.



سرباز شش ماهه

بزرگواری گفت: هر چه دارم از علی اصغرِ حسین علیه‌السلام دارم. سالی در ایام محرم سخت بیمار بودم، برای اولین بار در عمرم بود که نمی‌توانستم به مجلس عزاداری بروم، صدای دسته‌های عزاداری می‌آمد و من در رختخواب حالت عجیبی پیدا کردم. به حضرت علی اصغر علیه‌السلام متوسل شدم و با همه‌ی وجودم بر آن سرباز شش ماهه اشک می‌ریختم و تأسف می‌خوردم از این‌که چرا نمی‌توانم بیرون بروم و عزاداری کنم. حالت خاصی بر من چیره شد، نور عجیبی از آسمان به طرفم آمد و صحنه‌های عجیبی را دیدم، سقف شکافته شده بود من مرتب چشمانم را باز و بسته می‌کردم، پس از چند لحظه چشمانم را باز کردم، سرم را بالا گرفتم، دیدم بانویی درحالی‌که طفلی را در آغوش دارند مقابلم ایستاده‌اند. در همان حال به من فهماندند که ایشان حضرت علی اصغر علیه‌السلام و جناب رباب سلام الله علیها هستند. درآن لحظه هر چه خواستم به من مرحمت کردند. از بستر برخاستم و عرض کردم: بی‌بی جان یک لحظه این قنداقه را به من بدهید. ایشان فرمودند: شما طاقت ندارید! شما تاب نمی‌آورید که او را در آغوش بگیرید.